پنجشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

تایتل؟؟

گاهی حرف هایی هست،
بسیار،،
از جنس نگفتن!
،
من و حکایت دست هایی که گذشتن ازشان سخت است،
و داشتنشان سخت تر..
،
من و حکایت روزهایی که کاش خاکستری بودند..
من و این لبخند تا همیشه!

دوشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

حالا باز منم و من..

نامجو میخونه و برف میباره و منم و..
از وقتی یادم میاد منم و من! اصولا کم پیش میاد این جمع دو نفره مهمون بپزیره ..
منم و من !
البته این روزها گاهی ساز هم هست،اما خب نه مثل وقتایی که منم و ساز ..
یاد جمله ی استاد صبا میفتم که "سه تار برای یک نفر کم و برای دو نفر زیاد است." ما هم دلش رو خوش میکنیم که عزیز، فرای جمع مایی،نه کمتر!!

حالا باز منم و من،..
پشت پنجره ی اتاقم میرم و با خودم فکر میکنم:
- راستی من از کی دل نمیدم به این آسمون گرفته و هوای برفی؟
چشماش رو میبنده و محکم، انگار بخواد داد بزنه که خودت رو به خریت نزن میگه:
- درست یک ساله، از بهمن سال قبل!!
چشمام رو میندم و آروم تکرار میکنم،، ا ز ب ه م ن .. س ا ل.. ق ب ل..

چشمم رو که باز میکنم،، آسمون هنوز گرفته بود اما برف، دیگه نمی بارید!

جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

-آرزو؟ امروز فرداست؟!

پست اول با تو..

اصلا اینجوری بهتره،، خاااالی!!

- مثل من؟!
- نه! مثل امروز..